+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 0:33 توسط شمیم
|
نشسته ایم
در کنار برگ ها که در زیر درختان در حریق به پایان بودند،گذشته ی خویش را
مرور کردیم که ما در همه ی عمر چند پاییز دیده ایم،در غروب که حریق رو به
پایان بود دانستیم این چه مشغله ی بیهوده ایست ما که سر انجام از پاییز جدا
شدیم قدم به زمستان گذاشتیم،پس تصمیم گرفتیم در پاییز فقط خواب ببینیم،پس
به خواب رفتیم
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 15:0 توسط شمیم
|
ما عاشق
بودیم
اما کسی باور نمیکرد
تا سپیده ماندیم
اما کسی باور نمیکرد
مقدمات مرگ آماده میشد
زمین را تا عمق فنا کنده بودند
خاکها را بر شمشادها
ریخته بودند
این بار باران خفته بود
مهتاب بیداد میکرد
ما بینا بودیم
ما عاشق
ما را باور کردند
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 14:56 توسط شمیم
|
چه زود
باید عینکم را عوض کنم
زمستان بود
ما دو تن بودیم
تو رنجور از فقر
ما مانده از گم شدن رویا
زود دانستیم که باید فقط
به هم پناه ببریم
آمد- دستانش را
به من سپرد که من فقط
دستانش را مداوا کنم
دستانش ابر بود- حریر بود
گاهی هم چشم بود
دستانش را با تسلی مداوا کردم
چه قدیم بود این حادثه که بر ما رخ داد
حادثه قدیم نبود
ما قدیم بودیم
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 14:50 توسط شمیم
|
وقت طلاست مطمئنا تنها کالایی که روی زمین با
عدالت و انصاف تمام تقسیم شده است زمان است:از یک رئیس جمهور تا یک زندانی
در بند ٬همه از بیست وچهار ساعت وقت معمول در طول شبانه روز برخوردارند.با
این وجود ٬بسیارند آنهایی که عمر خود را در جست و جو و یافتن "وقت"
میگذرانند.در حالیکه بسیاری دیگر ٬در نهایت آرامش و روشن بینی به سر ......میبرند.
زمان تنها دارایی ست که قادر به احتکار٬صرفه جویی٬تولید ٬کاهش٬افزایشو یا
تغییر آن نیستیم.زمان همچنین تنها دارایی ست که خواه از آن استفادهکنیم ٬یا
نه٬تجدید نخواهد شد و به پایان خواهد رسیدبیش از چهل سال است که با بوق و
کرنا به ما وعده داده میشود که پیشرفت های فن آوری٬جامعه را به سمتی می
کشاند که در آن هر کس به اندازه ی کافی وقت خواهد داشت.اما واقعیات موجود
درست عکس این قضیه را نشان میدهدو هر روز تعداد بیشتری از مردم از کمبود
وقت مینالند اجتماع کنونی درست مثل ترن های سریع السیری ست که مدام بر
سرعتشان افزوده میشود و سرنشینان آن ٬حتی خود راننده ٬نمیدانند به کجا
میروند دلیل اصلی این سرعت فعالیت های مصرف گرایانه ی ماست.هر جه بیشتر
مصرف کنیم ٬زمان کمتری خواهیم داشت.علاوه بر اینکه با مصرف زدگی ٬زمان خود
را برای فعالیت های دیگر از دست میدهیم.فعالیت های انفعالی چون بی هدف پای
تلویزیون نشستن و تنها به یک صفحه ی رنگی نگریستن به خاطر هیچ نزد پزشک
رفتن٬در خیابان ها بی هدف پرسه زدن٬به تماشای مسابقه ای که چندان علاقه ای
هم به آن نداریم ٬رفتن٬وقت گذرانی در فروشگاه ها٬(انرژی بر سر بحث های بی
نتیجه گذاشتن ـمها) وهمه ی کارهایی که برای "کشتن وقت" انجام میدهیم و
تعبیر وحشتناک این که :اکثر این فعالیت های انفعالی ٬نیاز به تفکر ندارند و
مانع از رسیدن به هشیاری و آگاهی ٬که به نطر من هدف اصلی تمام
انسانهاست٬می گردند و براستی تعبیر و تفسیر شما از زمان چیست؟بسیار احتمال
دارد که نگاه واقعی شما به زمان ٬بازتاب تعبیر شما از آن باشد.اگر به نظر
شما ٬زمان ٬جریان و گذشت ساعت ها و دقایق است٬این احتمال و خطر وجود دارد
که فردی شتاب زده ٬مضطرب و همیشه نگران باشید.اما کسیکه هر لحظه را چون
قطره ای جاودانه که دریای عشق را پر میکند٬میداند٬پیوسته در عشق ٬محبت و
آرامش بسر می برد از آنجا که ابدیت ترتیب زمانی ندارد٬پس چیزی جز "زمان
حال" وجود نداردو شاید تنها زمانی که وجود دارد "حال" است.وقتی در اندیشه ی
گذشته بسر می بریم٬در واقع گذشته را به جال می آوریم.به همین خاطر است که
"چگونگی سفر کردن" میتواند بسیار مهم تر از هدف دوری که به آن چشم دوخته
ایم باشد زندگی هر روز به ما هدیه ای انباشته از لحظات را میدهد.....قدر
دان باشیم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:51 توسط شمیم
|
در اینجا اظهارات برخی انسانهای بزرگ پیرامون
هدفشان را برایت مینویسم...جالب توجه است همه آنها با کامل کردن هدف زندگی
خود به میلیونرهایی خودساخته تبدیل شده اند....رابرت آلن:"الهام بخش
انسانها باشیم تا برای رسیدن به سرنوشت خود قدرتمند شوند."کوردوا:"از طریق
تجارت ،هوشیاری بشریت را افزایش دهیم."آنتونی رابینز:"از طریق شاد بو...دن
،عاشق بودن،قدرتمند بودن و پر احساس بودن به خدا خدمت کنیم زیرا او شادی
مطلق قابل دسترس برای ما است.به خصوص در لحظه ای که از نعمات و مواهب الهی
به وجود می آئیم و با خلوص نیت و عاشقانه به همه مخلوقات او خدمت
میکنیم."مانتی رابرتز:"دنیا را به مکانی بهتر از آنچه برای زندگی اسبها و
انسانها یافتم ،تبدیل کنیم.هارواکر:"مردم را آموزش دهیم تا بر اساس
بالاترین جرئت ،هدف و شادی متکی بر خودشان در مقابل ترس ،نیاز و اجبار
زندگی کنند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:50 توسط شمیم
|
برایان تریسی سخن
زیبایی دارد ،میگوید :"ابتدا در مورد هدف مشخص و اصلی زندگیتان تصمیم
بگیرید و بعد همه فعالیتهای خود را حول محور آن سازماندهی کنید".به محض
اینکه هدف زندگی خود را بشناسید ،میتوانید همه فعالیتهای خود را حول و محور
آن سازماندهی کنید .هرکاری میکنید باید تعبیری از هدف شما باشد.اگر
فعالیتی با آن فرمول تطابق ندا...شت برای مدتی در مورد آن کار
نکنید...............
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:50 توسط شمیم
|
اگر هدف نداشته باشید ،اهداف و برنامه های
عملیتان شما را به تکال نخواهد رساند.نمی خواهید فقط به صرف اینکه نردبانی
را به دیواری تکیه داده اید ،از آن بالا بروید......لحظه ای تامل
کن.....فکر کن..اندیشه کن......هدفت چیست؟؟؟؟؟در پستهای بعدی بیشتر برایت
خواهم گفت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:50 توسط شمیم
|
به زودی اولین داستانم به تایپ می رسه
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 14:49 توسط شمیم
|
دیشب وقتی با بوی دلتنگی هایم آمدی
ماه هم مثل من هول کرده بود!
چهره
اش
را دیدی؟!
زرد زرد بود...
هیچ نگفت...ی و
باران نگاهت را بر چشمانم
باریدی
نپرسیدی از حالم
می خواستم
بگویم...
می خواستم از انتظار تو
بگویم...
که چه زجری بود
اما
این دلم صدایش در نمی آمد
انگارلال شده بود
!!
دیدمت که می روی
دوباره
خواستم فریاد بزنم نه !!
انتظار دوباره
نه!!
وقتی از خواب پریدم
بالشم بوی دلتنگی می داد
دوباره کی برمی گردی
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:43 توسط شمیم
|
خسته شدم!
خسته شدم ،
نیست شدم ...
گوشم از این حرف ، پُر است:
" آخر غصه ، مُردن است !
م...ُردن
من ،
همین دم است !
" که از تو
دورمانده ام .
من که بدون روی ِ تو ،
رو
، به هوا ، نمیکنم.
من
که بدون چشم تو ،
بنده دعا نمیکنم.
دور
شدی ،
کور ، شدم.
" مشعل بی نور شدم.
من !
که
بدون اسم ِ
تو ،
اسم ، صدا نمیکنم.
ماه ،
چه ماه ِ کاملی !
دست
مریزاد ، خدا !
من که بدون روی اون
ماه نگا نمیکنم
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:41 توسط شمیم
|
تو بیا آواز سرده که زمین تشنه آوازهای آبی است
در زیر این رواق که رنگ آبی و سفید را از خود می کند آفتاب آوازت را از
مه به روشنایی ترجمه خواهد کرد آواز مردمان را خواهد شناخت آنها را تقلید
خواهد کرد و آنها را نخواهد شکست راهی که در فریاد گم لحظه های لخت جمعه
پیمودیم به نیت دو سه درخت بود از آن پس ما را آواز دانستند ما را
شنیدند و ما آبی شدیم
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:41 توسط شمیم
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:51 توسط شمیم
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:49 توسط شمیم
|
در باتلاقی
از "عدم" گیر کرده ام
هوا بوی سرکوفت ِ غیر ِخدا را میدهد
روز زیراب
ِ شب را میزند
و شب زیراب ِ روز
آفتاب ِ مهر،دیگر سلیس نمیتابد
و
من گرداگرد ِ حـَرَمی از بوته های هرز، افقهای پوچ را میبینم
که بوی ِ
کاهگل ِ نم زده و سست را در فضا پخش کرده اند
چه هوای ِ سرسختی است
این
جهان ی من و تو
چه هوای ِ سرسختی است
این فضای ِ تو و من
دیگر
عطر مهتاب در فضا، بانگی مقدس سر نمیدهد
و این است پایان عصر ِ من و تو
زیر
درختی بی برگ
که شاخسارانش را هم،روزگار شکسته است
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:48 توسط شمیم
|
چه خوش است حس ِ دیوانگی..
آن هم لابلای ِ مزرعه ای
از آرامش
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:48 توسط شمیم
|
نازنين
يگانه من
نگاهت را از من بر مگير كه بي آن
تنهاترينم
و كلامت را از من دريغ مدار كه
سكوت تو ، لحظه هايم را از هم مي درد
و لبخندت را از من پنهان نكن
كه خنده ات شكوفه هاي عشقم را به ثمر مي رساند
گامهايت را استوار ساز و شانه هايت را تكيه گاهم كن
كه بي تو پر مي شوم از تمام خزانهاي نيامده
درد
کوچکی نیست
تمام باور هایت را
در موضع گیسوان یک جنگل
با نعره ای قاطعانه
درحوصله ی خزان خلاصه
کنند
اما من
باتمام بی دل بودنم
هنوزم هم
بی قرارم
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:46 توسط شمیم
|
فرصتی نیست
نگاه ات می کنمو
نام ات راصدا و هرتکه ایکه از تو جا
مانده
می خواستم چیزی
بگویمدر قلبم ...
باران ِ سختی ست
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:45 توسط شمیم
|
یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
هجرش
دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز
خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در
پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، ازغصه
بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده
در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خ...ود ،
گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر
شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز
خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل
کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادوی
خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم
چون
یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز
آزارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت
شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان
خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد
شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز
خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر
رانیم از کوی خود ، ور بازخوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، هر
عشوه در کارم کنی
من طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من
گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر
بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را
چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این
دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی
کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم
صهبا :
گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی
به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع
شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب
ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
دیگر اگر عریان شوی ، چون
شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلطان شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر
باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی
خواهم ترا
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل
نازم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر
کجا
ای سنگدل ، ای بیوفا ، دیگر نمی خواهم ترا
جواب
رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :
صهبای من
زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در
جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان
یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از
سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین
تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی
اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی
پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ،
کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا
بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی
خمار نیست
عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی :
ای
رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش
به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت
نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی
سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی
فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این
بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش
بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی
پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق
اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر
نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی
اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر
برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از
(بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ،
زیان ها می کنی
پاسخ م کیا به رند تبریزی، ابراهیم صهبا و
سیمین بهبهانی :
یارب به دل یاری بده تا درد خود درمان کند
این
ننگ صهبا را به جان از دوستان پنهان کند
گفتی که تو دلداده
ای؟بَهر بلا آماده ای؟
وانگه که رو تابانده ای،این کار، سست پیمان
کند
مردی که با مویی جفا ،رویش بتابد از وفا
ننگت به
دامانش خدا،نامرد بُوَد که آن کند
مغبون شدی ای زر
ستان؟این رسم سودا است جوان
سوداگری با دلبران سود و زیان حیران کند
شرمنده
ام سیمین من،از روی تو،از جنس زن
کین رسم صهبا در سخن،غم را به دل
مهمان کند
ای رند تبریزی قیام،پرهیز از افکار خام
در
بازیِ عشقی تمام،کِی فکر آب و نان کند؟
پیش رخ سیمین
بران،صهبا کجا؟زیبا کجا؟
می را کجا؟مینا کجا؟این اندر آن جولان کند
ما
عاشقان از ناصحان ،بیزاریم،این را بدان
این گفتگو اندر میان،می در
گلو نالان کند
ترکان نباشند اینچنین،زان هرچه دیدم در زمین
بودند
متین و نازنین،این کار را نادان کند
سیمین ببین،ماه
برین،ای دلبر ای نازنین
از بین مردان زمین ،این تن تو را سامان کند
گر
دل من ات مِنّت کند، بر بوسه ای همّت کند
معلول را علّت کند،یاریِ
در میدان کند
جانم ز تن بیرون رود،رنگ شرف از دل بَرَد
صد
دل به نرخ کفر خَرَد،در پای تو قربان کند
گر رانی ام از
کوی خود،ار پیچی ام چون موی خود
گویم بخود:بیخود که خود،انگشت بر
دندان کند
=====================
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 21:7 توسط شمیم
|
امشب اگر یاری کنی ، ای دیده توفان می کنم
آتش به دل می افکنم ، دریا به دامان می کنم
می جویمت، می جویمت ، با آن که پیدا نیستی
می خواهمت، می خواهمت ، هر چند پنهان می کنم
زندان صبرآموز را ، در می گشایم ناگهان
پرهیز طاقت سوز را ، یکسر به زندان می کنم
یا عقل تقوا پیشه را ، از عشق می دوزم کفن
یا شاهد اندیشه را ، از عقل عریان می کنم
بازآ که فرمان می برم ، عشق تو با جان می خرم
آن را که می خواهی ز من، آن می کنم ، آن می کنم
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 21:4 توسط شمیم
|
قول بده.
قول بده وقتی شنیدی، نخندی.
قول بده وقتی شنیدی، نگی عجبا! این ول کُن نیست
قول بده با خودت نگی ای بابا ! 8 سال گذشته.
قول بده پوزخند نزنی و بشماری روزهای ندیده ام را. نه! تو
نشمار ! من می شمارم.
قول بده روی ت را برنگردانی و از کنار فکرم نگذری . امان .
. . امان . . . امان از آن تاب موهایت
قول بده به این فکر کنی که دل ش را به دریا زد
دل ش را به دریا زد و به نداشتنم فکر کرد و نه هیچ چیز
دیگر .
عزیزم
قول بده به این فکر کنی که چقدر دوست ات داشتم و هنوز . . .
دارم.
قول بده به روزهای رفته ی من فکر کنی و به چشم های هنوز
بارانی م .
قول بده بفهمی
قول بده
قول بده
قول بده
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:56 توسط شمیم
|
آمدهام که سر نهم، عشق
تو را به سر برم /
ور
تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان،
از همه
دیدهها نهان /
تا سوی جان و دیدگان، مشغله نظر برم
آن که ز زخم
تیر او، کوه
شکاف میکند /
پیش گشاد تیر او، وای اگر سپر برم
در
هوس خیال او، همچو
خیال گشتهام /
وز سر رشک نام او، نام رخ قمر
برم
اوست نشسته در نظر، من
به کجا نظر کنم /
اوست گرفته شهر
دل، من به کجا سفر برم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:43 توسط شمیم
|
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی /
چو خیال آب روشن
که
به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی /
چه
از این به ارمغانی
که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم
سپردی /
شب و روز در خیالی و
ندانمت کجایی
تو جفای خود بکردی و
نه من نمیتوانم /
که جفا کنم ولیکن نه
تو لایق جفایی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:43 توسط شمیم
|
تو رفتی ... پاييز آمد ... پاييز اما ... ديگر
نرفت / هرگز برای رفتن ات ... گريه نکرده ام ... این اشک ِ آسمان است ...
که بر گونه های ِ بی رمق ام ... آرام می گيرد / من تا ابد ... دلشيفته ی
اين ... شيطنت های پاييزم / آهای! ... می شود کمی کنار برويد ... کفش دوزکی
... دارد اينجا ... قدم می زند ... در کوچه های پاييز
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:42 توسط شمیم
|
بو، بوی خوش
پيراهن پدر
چُرتِ خُمارِ ظهر، عطر عجيب خواب
گِل نَمور حاشيه، قطره، حوصله، شير آب
چه شمارش صبوری
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"
بادبزن را از اين دست
به آن دست خسته میدهم
پدر بوی دريا و گندم و گريه میدهد
خُرد و خرابِ سنگ و تابه و طراز
پهلو به پهلو که میشود
شورهی خيسِ عرق در بناگوشِ مرده میدود
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"
بو، بوی خوش پيراهن پدر
چند ابر پراکنده بالای کوه
پَرپَر پشهای بال ابروی پير
عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا
و زندگی که چيزی نيست
که چيزی نبوده است
يعنی قشنگ سخت
سخت و قشنگ و ساده
خوش و گزنده و بیتاب
پيادهی غمگين، تبسم تلخ
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"
بو، بوی خوش پيراهن پدر
و کودکی غمگين که قرنها بعد
بیديده ... دريا را گريسته بود
قرنها بعد که هنوز هيچ آسمانی حتی
کبوتر و باران را نمیشناخت
وقتی که راهی نيست
زندگی همين است ديگر
قشنگ سخت، و چند واژهی ترسخوردهی بیرويا
مثل ترانه، مثل تابستان
تابستان است حالا هم
حالا هوای خانه پر از خنکایِ خواب و آسودگیست
دخترانم خوابند
هوای کولرِ کهنهسال
پر از بوی حصير و شورهی خيسِ پيراهن است
من دورم از پدر
دورم کردهاند از آن همه قشنگ سخت
عطر عجيب خواب
گلِ نمور حاشيه، قطره، حوصله، شيرِ آب
چه شمارش بیپايانی
باز هم تابستان است
اين ساعت روز، حالا پدر خواب است
- خواب میبيند
خواب علو، عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:40 توسط شمیم
|
تنها برای
تو ای مونس آدمی
تنها برای ملتِ صبورِ تو ای ترانهی آدمی
تنها برای تو ای پروردگارِ واژه
تنها برای تو
شاعرِ گمنامِ آن سوی پنجره
من آرزومندم
آرزومندِ آزادیِ شما
بسياریِ عدالت، آينههای پاک
لبخندِ خاصِ خدا
من آرزومندِ هرآنچه بهترينم
هرآنچه برای شماست
از بوده بود، از هست
از بودهاست
خوبیها، شادمانیها، ياوریها
همينطور خوب است
شعر يعنی چه؟
دوستت میدارم
دخترِ دورِ هفت دريای آسمان
آسمانیِ نزديک به يکی پيالهی آب
من تشنهام به خدا
با من گريه کن
جهان بر خواهد خواست
ما احترامِ شقايق
به اوايلِ اردیبهشتِ امساليم
عزيزم
درمانبخشِ زخمهای ديرينِ من
رازِ بزرگِ دخترانِ ماه
شفاخوانِ شبِ گريهها
ریرا
آبها همه از تو زندهاند
آدميان همه از تو زندهاند
علف همه از تو سبز
آسمان همه از تو آبیِ عجيب
پس کی خواهی آمد!؟
من خستهام، خرابم، خُرد و خَرابم کردهاند
ديگر اين کلماتِ ساکتِ صبور هم فهميدهاند
هی دَر هَم شکنندهی تب من و تاريکیِ مردمان
هی دَر هم شکنندهی ترسِ من و تنهايیِ مردمان
نيکی پيش بياور، بيا
دُرُستی پيش بياور، بيا
عشق پيش بياور، بيا
بيا ... اعتمادِ بزرگ
يقينِ بیپايانِ هر چه زنانگی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:39 توسط شمیم
|
کجای
کاری... چکاوک غمگین
در هیر و ویرِ صحبتِ خرداد و خیالِ آسمان بودی
که پاییزِ پیر آمد و دامنه را درو کرد و رفت
من سرگرم همین سایهروشنِ راه بودم
داشتم دنبالِ گهوارهی انار و
آواز اردیبهشتِ گُم شده میگشتم
حواسم نبود
سرم بالای ستاره بود که دیدم شب است
...more
کجای
کاری... چکاوک غمگین
در هیر و ویرِ صحبتِ خرداد و خیالِ آسمان بودی
که پاییزِ پیر آمد و دامنه را درو کرد و رفت
من سرگرم همین سایهروشنِ راه بودم
داشتم دنبالِ گهوارهی انار و
آواز اردیبهشتِ گُم شده میگشتم
حواسم نبود
سرم بالای ستاره بود که دیدم شب است
دیدم آسمان پیدا نیست
پس کی آذر آمد و دی از دامنه گذشت!؟
دیگر دیر است پرندهی پَر بُریده به باد
ابر آمده در عزای آسمانِ ما
دارد گریه میکند
من غمگینِ همین قاصدکهای بارانیام
که نمیپرسند
پس نشانی مسافران شمال از چه بابت است!؟
سنگین و بی سؤال میوزد این اضطراب مداوم
حتی بادهای خبر چینِ خسته هم نمیدانند
ما چه بودیـم
چه گفتیـم
چه کشیدیـم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:36 توسط شمیم
|
اشتباه از
ما بود
اشتباه از ما بود كه خواب ِ سرچشمه را در خيال پياله مي ديديم
دست هامان خالي
دل هامان پر
گفتگوهامان مثلا يعني ما !
كاش مي دانستيم
هيچ پروانه اي پريروز پيلگي خويش را به ياد نمي آورد
حالا مهم نيست كه تشنه به روياي آب مي ميريم !
از خانه كه مي آيي
يك دستمال سفيد ،پاكتي سيگار ، گزينهّ شعر فروغ
و تحملي طولاني بياور
احتمال ِگريستن بسيار است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:35 توسط شمیم
|
من، همين
منِ ساده... باور کن
برای يکبار برخاستن
هزارهزار بار فرو افتادهام
حالا میدانم همهی ما
جوری غريب ادامهی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريهايم
گريه در گريه، خنده به شوق
نوش! نوش... لاجرعهی ليالی
در جمع من و اين بُـغـضِ بیقرار
جای تـو خالی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:33 توسط شمیم
|
تو چه
میخواهی از خودت؟
تکليفت چيست؟
اصلا مجاز و استعاره و اين پرت و پلاها...!
ببين عزيزم
اصلا چرا آمدی ... وقتی میدانستی
پايانِ راه ... پُر از سوال و احتمالِ تهديد است؟!
از کی، از کجا، از چه کسی ...؟ همين حرفها!
هيچ، بزن زيرِ هر چه گفتهای
هرچه شنيدهای، هرچه ديدهای
هرچه خواندهای، هرچه از هرچه از هرچه ...!
بگو من نبودم و برای همیشه برو
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:32 توسط شمیم
|